حافظه ی عشق

در پرسه زدن های قدم هام

هر لحظه تو بودی نگرانم

 

بی حوصله تا فاصله رفتم

هر آینه داد از تو نشانم

 

دستی شدی آنجا که بریدم

ماندی، که صبورانه بمانم

 

بی روی تو در ذهن نفس هام

بودن نتوانم، نتوانم

 

می خوانمت ای خواهشِ دلخواه

در تاب و تب نبض زمانم

 

ای ساز خوش آواز رهایی

هرجا که تو خواهی بکشانم

 

زیباییِ تن پوشِ حضوری

بر قامت اندام جهانم

 

در بی کسیِ این دل تنها

شوقی، که دل آسوده از آنم

 

با بوی تو مستانه در این راه

چون رقصِ نسیمانه وزانم

 

در حافظه ی عشق نگنجد

این حالت شور و هیجانم

 

 

 

نقش آرزو

می شود آرام روزی این همه جنجال ها

می رسد هنگام کوچ فوجِ قیل و قال ها

 

شهوت پرواز گُر می گیرد از اندامِ دست

آسمانی تر از احساس عروج بال ها

 

مهربانی می شود آهنگ دلخواه نگاه

واژه می رقصد دوباره در زبان لال ها

 

در مشام شاخه شیرین می شود عطر تنِ

کال هایی خواب رفته در عبور از سال ها

 

پنجه ی اجحاف زخمی می شود از خار گل

فهم فاتح می شود در عرصه ی اغفال ها

 

با عمل اندیشه و گفتار هم پا می شود

از تعهّد رخت می پوشد تن اهمال ها

 

این توهّم نیست، نقشی از امید و آرزوست

می درخشد در کفِ فنجان تلخ فال ها

چشم می باری به من، من خیس باران می شوم ...

چشم می باری به من، من خیسِ باران می شوم
شرم را ناخوانده ای در خویش مهمان می شوم

خاک می پاشم به روی آینه در قاب عمر
در فضای گیج ساعت ها نمایان می شوم

گاه مغرورم چه گستاخانه رو در روی تو
طبل پربادِ صدا را ضربِ عصیان می شوم

بی نیاز از ناز من آوازِ سازم می شوی
می شوم در خویش پیدایی که پنهان می شوم

باز می نوشانی ام دم نوشی از آرام دل
خوب می دانی پریشانم پشیمان می شوم

گاه می لولم درون انزوایی پیله وار
جنبش پروانگی را خط بطلان می شوم

نور می پوشانی ام آنجا که در سرمای عشق
از سیاهی های تنهایی هراسان می شوم

آنقدر خوبی که بد در باورم گم می شود
روح مردابم، به نیلوفر فراخوان می شوم

با تو ای من آن منِ پیچیده در اسرار فهم
مثل صفری هم قدم با یک، فراوان می شوم

دلتنگی های شاعرانه

زمان سر می رود
از عمری که حوصله کرد نبودنت را

چه زیرکانه خیالت خامم می کند
تا باور کنم
زنده ام

روبراهم مادر ...

آی مادر، مادر
حالم اصلاً خوش نیست
تو کجایی بی من؟
کوچه ی صبر من انگار به بن بست رسیده است، که پای دلِ من
خسته از سنگ شده
سنگِ دلتنگیِ تو، که به زخم آوریِ روح تبحّر دارد
سالهاییست که دور افتاده، نگران چشمِ ترم
از نگاهی که نبود، هیچ آهنگِ نگاهی به دل آرایی آن
رفت از دل، دلِ بیچاره ی من تاب و توان

آی مادر، مادر
بعدِ تو کو دگر آن دخترکِ شاد و جوان؟

دلم از دوری تو گلگون است
راستی، حال تو آنجا چون است؟
نکند ... وای ... تو هم دلتنگی
باز گلبرگ گل سرخ دلت می لرزد از پریشانی من
و حواس تو پی ام
شهره ی اهل بهشت است، به هم می گویند: این همان مجنون است
نکند باز خوراکت غم و اندوه من است؟

مادرم غصّه نخور
فاصله بین من و تو فقط این جسم و تن است

روبراهم مادر
رو به راهی که تو را می خواند
لحظه در لحظه به یاد تو و آن قلب صبور
لب ختدان و شکور
چشم پر نور و نمور،
ای تمامیت احساس و شعور
دل من می ماند

و در این دفتر خط خورده ی خاک
منِشم مشق تو را می خواند

آنقدر پُراست که با تلنگری سرریز می شود،
دیگر چشمم از تو آب نمی خورد!

مهر،بانی ما می شود تا مهربانی کنیم.

" شوخی کردم" ، اعتراف به رنجاندن دلی است که میشد بخندد.

گذشت زمان یادمان می دهد که غصّه با قاف نوشته می شود

زیباترین پوشش، چشم است !