آنقدر پُراست که با تلنگری سرریز می شود،
دیگر چشمم از تو آب نمی خورد!

مهر،بانی ما می شود تا مهربانی کنیم.

" شوخی کردم" ، اعتراف به رنجاندن دلی است که میشد بخندد.

گذشت زمان یادمان می دهد که غصّه با قاف نوشته می شود

زیباترین پوشش، چشم است !

دستم به آسمان نرسید، زمین خوردم .

بدی را از ذهن، چنان محکم نگهداشتم
که هیچگاه همراه اتفاق نمی افتد.

واژگونش نکن
من از منحنی لبخندت زندگی می نوشم

تلخ که می شوم، ترش نکن
کمی نمک بریز تا یخم آب شود.

  هنگام دلتنگی، تنها گونه است که آبروداری می کند.

لبخند، اتصال سیم های دو قلب است که برقش چشم گیر میشود.

 یادآوری خاطرات تلخ دیروز  تبحّر زیادی در حال گیری دارد.

از من هیچ انتظاری نداشت آنکه منتظرم ماند.

برای دیدن دلتنگی ام، ذره بین لازم است.

تا زمانی که دل خوری، دلها از دستت فراری اند.

از دست مردم، سرِ زبان ها افتاد.

به احترامش سکوت کردم، کلاهم را برداشت.

بیکاری، کار دستش داد.

دلی که دلدار ندارد، بهتر از داشتن دلداریست که دل ندارد.

آنقدر در گذشته ماند که از حال رفت.

خیالت که تخت باشد، راحت می خوابم.

غصّه که زیاد می خورد دیگر میل به غذا نداشت.

 سوزن سر نخ را که گرفت حساب کار دستش آمد.

صابون تنهایی که به تنم خورد، حسابی کف کردم.

کلاه که سرم گذاشت، تبم بالا زد

برق چشمانت، خشکم کرد.

از بس مغزش داغ شده بود، سالها آب خنک خورد.

از پا نمی افتد کسی که دستی بگیرد

قلم بی مغز، خوره ی مغز است

آخرین نفس را که کشید، زندگی وزن نداشت.