چشم می باری به من، من خیسِ باران می شوم
شرم را ناخوانده ای در خویش مهمان می شوم

خاک می پاشم به روی آینه در قاب عمر
در فضای گیج ساعت ها نمایان می شوم

گاه مغرورم چه گستاخانه رو در روی تو
طبل پربادِ صدا را ضربِ عصیان می شوم

بی نیاز از ناز من آوازِ سازم می شوی
می شوم در خویش پیدایی که پنهان می شوم

باز می نوشانی ام دم نوشی از آرام دل
خوب می دانی پریشانم پشیمان می شوم

گاه می لولم درون انزوایی پیله وار
جنبش پروانگی را خط بطلان می شوم

نور می پوشانی ام آنجا که در سرمای عشق
از سیاهی های تنهایی هراسان می شوم

آنقدر خوبی که بد در باورم گم می شود
روح مردابم، به نیلوفر فراخوان می شوم

با تو ای من آن منِ پیچیده در اسرار فهم
مثل صفری هم قدم با یک، فراوان می شوم