سوگند خوردی تا ابد پیشم بمانی
آواز پرهیز از جدایی را بخوانی

ماندی و ماندم، تا کنارت سبز باشم
گرد محبّت در هوای دل بپاشم

از مهربانی شهره‌ی آفاق بودی
دیر آمدی، اما به آنی دل ربودی

چون کفتر عاشق کنار هم نشستیم
از هرچه رنگ ناامیدی دل گسستیم

دلدادگانی عاشق و دیوانه بودیم
باهم غزل از ماندن و بودن سرودیم

ناباورانه رفتی از پیشم به ناگاه
من ماندم و یک حسرت و یک سینه پرآه

دل بر تنِ دریا زدی تا اوج پرواز
من ماندم و یک‌دل، دلی با غصّه دمساز

سوگند تو درس وفا و عشق آموخت،
کوتاهی عمرت حریقی بر دل افروخت

بی‌همنفس در هر نفس، شوق جوانی
می‌میرد آخر سر به نام زندگانی

نفرین براین پیمانه‌ی بی‌بار مستی
نفرین براین ماتمسرای زشت هستی

بایاد تو اینک من و شب ‌زنده‌داری
تفسیر بودن در سکوت و بی‌قراری

جنگ امید و ناامیدی در دل و فکر
اندیشه‌ی شیطانی و یک خلوت بکر

آواز شوم غم درون خلسه‌ای سرد
تشویش مبهم با هجوم ماتم و درد

مابین بودن با نبودن گیر کردم
جان را به احساس جنون درگیر کردم

آه ای‌خدا یک لحظه ازمن رو نگردان
دستی بکش براین دلِ زار پریشان

تنهایی و دوری بلایی سینه سوزاست
از دوره‌های دور، این حکمی به‌روزاست

ازمن بگیر این وسوسه، این حال ناجور
پیشم بمان ترکم نکن تا لحظه‌ی گور

آموختم جز تو کسی را ماندنی نیست
عشق حقیقی از دل اما رفتنی نیست

رفت آن دلارا از کنارم تا قیامت
برمن بپوشان حسّ تسلیم و رضایت

یک چند روزی گل به دامانم نشاندی
دلدار و دل‌ را هردو سوی خود کشاندی

آرام جانم گرچه از پیشم سفر کرد
از لمسِ عاشق‌گونه‌ی جسمم حذر کرد

اما به لمس لایه‌های دل، تواناست
احساس من دراو همیشه گرم و پویاست

ای عشق من رفتی، نرفتی از درونم
لیلاصفت در وادی عشق و جنونم

اسطوره‌ی عشق من و تو جاودانی‌ست
تصویر تو در دیده‌ی دل بایگانی‌ست

حالا منم از مهر تو یارب، لبالب
با نور تو رد می‌شوم از ظلمت شب

اینک من و عشق و تو و یاد نگاری
شوق وصالی در حقیقت، روزگاری